تبليغاتX
دکتر قهوه ای




















دکتر قهوه ای

فردا روز تولدمه.قبلا ها خیلی برام مهم بود!!یه روز خاص بود.من در ساعت صلح جهانی یعنی همون ده و ده دقیقه ای که همه ساعتهای توی ویترینها روش تنظیم شدن به دنیا اومدم.حتی یادمه یه دورانی هر سال دوم اذر ساعت ده و ده دقیقه به ساعتم نیگاه میکردم و یه ارزو میکردم.حتی تا پارسال...

اما امسال جدا همین امروز یادم افتاد که فردا تولدمه...خدایا چرا هرروز بی احساس تر از روز قبل میشم؟؟؟

یه دورانی برام عجیب بود که چرا بزرگترها اصلا عین خیالشون نیست که تولدشونه...یعنی دارم بزرگ میشم؟؟یا دارم پیر میشم؟؟نظر شما چیه؟

***تولدم مبارک***

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 13:42 توسط دکتر قهوه ای| |

اینترنی جراحی يه رزيدنتي داشتيم پيرمرد و تعطيل...تا حدي كه منشيه اورژانسمون بهش ميگفت جمعه!!

ببين يعني ميخواست يه مريض ببينه دست و پاش گره ميخورد تو هم!!با پرونده يه مريضي ميرفت بالاي سر يكي ديگه...راجع به هموروييد زن يكي براي يكي ديگه توضيح ميداد...اصلا يه پديده اي بود.

يه شب يه مريضي اومده بود خانم حامله با دردشكم.اين اومد مريضه رو ديد و شروع كرد به اردر نوشتن:CXR.PELVIC XRAY بهش گفتم دكتر ايشون حاملست.گفت خوب من چيكار كنم؟!گفتم شما بنظرم اون گرافيها رو خط بزن.ميگه واسه چي؟گفتم چون جنين اشعه ميخوره به گمانم!!

اخرش بعد كلي توضيح و تمثيل گفت باشه بخاطر شما eroor ميكنم!!بخاطر شما!!!

يا يه مريضيو ديد.من زودتر اردر گذاشته بودم.اومد نت بنويسه يه دفعه گفت دكتر همين اقا بود كه ميخواست رضايت شخصي بده بره؟گفتم نه يكي ديگه بود.يههو شپلق با كفشش زير ميز كوبيد به ساق پام.ميگم چي شد؟؟گفت بذار ميخوام حرف بذارم توي دهنش!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 11:41 توسط دکتر قهوه ای| |

گاهی اوقات یه سری بوها یه سری اشیا یه سری خیابونها یه سری ادمها قدرت اینو پیدا میکنن که ادم رو به گذشته ببرن و این به گذشته رفتن برای من که خیلی لذت بخشه شما رو نمیدونم!

این در یک بطری کوچک دوغه که با اینکه خیلی شی بی ارزشیه اما قدرت اینو داره که ما رو به گذشته ببره.گذشته ای که این علامت روی...بذار این دفعه اول شماها احساستون رو بنویسین بعد من مینویسم!

                                 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 11:39 توسط دکتر قهوه ای| |

یه دوستی دارم که رزیدنت جراحیه.این یک نامه واقعیه که یکی از بیمارانش در سن ۷۰ سالگی قبل از عمل هرنیورافی(ترمیم فتق) بهش داده.من فعلا هیچی نمیگم فقط نامه رو میذارم ببینید!!

باتشکر از دکی جون که بدون لطف او این امر محقق نمیشد!

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 11:27 توسط دکتر قهوه ای| |

چند روز پیش ناهار رو به اتفاق یکی از دوستان که رزیدنت جراحیه خورديم.

یاد یه خاطره از دوران اینترنی جراحی(يكي از بدترين بخشهام بود و واقعا اذيت شدم) افتادم:یه پسر حدودا ۲۴ ساله ترومایی رو اورده بودن بیمارستان.مکانیسم تروما واقعا تعجب اور بود:این بیچاره داشته از توی پیاده رو رد میشده یههو یه افغانی از بالای ساختمون میفته پایین روش...خود افغانیه در جا اکسپایر میشه و این بنده خدا هم با GCS=3 آورده بودن بيمارستان.خيلي ناراحت كننده بود..

وقتي اجل يكي مياد اينجورياست.

درمقابل يكي از دوستام بليط همون هواپيمايي رو داشتن كه امريكا روي خليج فارس زدش.دو تا ساعت كوك كرده بودن وادمهاي فوق العاده با ديسيپليني بودن اما هيچ كدوم از ساعتها زنگ نزده بود و به پرواز نرسيده بودن!!

حالا اين دوستم يه عكسي همراه خودش اورده بود كه منم با بلوتوث سريع ازش گرفتم كه بيارم شما هم ببينيد.اما سايت اپلود ميخوام.ادرس بديد تا براتون بذارم.واقعا ديدنيه!!

لغت نامه:تروما=حادثه!.اكسپاير=فوت.GCS=3=كما.

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 11:45 توسط دکتر قهوه ای| |

چند روز پیش توی داشتم توی زیر زمین راه میرفتم یه دفعه یه خانمی با لباس لری انگشت باندپیچی شدشو کرد توی چشمم و با لهجه لری گفت:عکاسی کجاهه؟گفتم:چی؟!گفت:عکاسی عکاسی!!

عکاسی=رادیولوژی.

حالا میخوام چندتا جک لری دست اول براتون تعرف کنم:

۱.لرا سفینه میسازن برن خورشید.بهشون میگن:چقدر خرین ذوب میشین.میگن:فکر اونجاشم کردیم اگه طبق برنامه بریم شب میرسیم.

۲.لره به دوست دخترش اس ام اس میزنه:مهم نیست که قشنگ نیستی.قشنگ اینه که مهم نیستی.

۳.افسره به لره میگه بزن دنده یک راه بیفت.لره میزته دنده عقب!افسره میگه چرا دنده عقب زدی؟لره میگه میخام خیز بگیرم.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 8:1 توسط دکتر قهوه ای| |

من دکتر قهوه ای معتاد به خوردن کربوهیدرات و انواع و اقسام بیسکویتها و کیکها بوده هستم و خواهم بود.(بخصوص بیسکویتهای کرم قهوه ای)

چند روز پیش رفتم سوپرمارکت و از اونجا که تقریبا همه کیک هاش رو تست کرده بودم هوس بیسکویت کردم.توی قفسه ها چیزی نبود.خطاب به فروشنده گفتم:ببخشید از این بیسکویتهای پتی مال ندارین؟؟؟!!!

فروشنده:پتی مالللللللللل؟؟؟؟؟؟؟؟!!

قهوه ای:بله.پتی مال.از اون پتی مالها دیگه.نه خیر منظورم پتی بور بود!!

قیافه فروشنده(درحالیکه فکر میکرد این یارو از کدوم جهنم دره ای اومده!)

تبصره:پتی بور نوعی بیسکویت و پتی مال یکی از انواع صرع میباشد.

تبصره۲:اونوقت وقتی یکی از مریضها میاد میگه گفتن دکتر فلانی تو پاپیونه.ببخشید پاپیونتون کجاست؟خندم میگیره و میگم:چی پاپیونم کجاست؟؟!!

تبصره۳:پاپیون=پاویون=جاییکه من همیشه کشیکها رو به امید اون کشیده میکشم و خواهم کشید!!=محل استراحت ما.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 10:14 توسط دکتر قهوه ای| |

اخرین باری که رفتم سینما دموکراسی در روز روشن بود...یادش بخیر...

اس ام اسی اومد برام:جدایی نادر از باقر.فیلم امشب سینماهای قزوین.و بعد یکی از دوستان اس ام اس زد که نرو جدایی نادر از سیمین تا با هم بریم.منم هی منتظر موندم دیدم خبری ازش نمیشه،با یکی دیگه قرار گذاشتم و رفتم.اولا که دیر رسیدیم چون قبلش رفتیم بیرون ناهار خوردیم و اصلا قضیه سینما رو فراموش کردیم.وقتی رسیدیم بلیط گرفتیم و رفتیم تو.تبلیغ روی پرده بود اما یه ذره نور هم نبود.تاریکی مطلق...دوباره اومدیم بیرون ایندفعه با اون اقاهای چراغ قوه دار رفتیم تو و نشستیم.دوستم از بیمارستان اومده بود،پست کشیک بود و رختخواب دشکش همراش بود.در یک لحظه سایه های ملت رو اسکرین کردم و باتوجه به وضعیت سالن سینما به دوستم پیشنهاد کردم که الان بهترین وقته که لاف دشکت رو بذاری به مزایده،اما قبول نکرد.

خلاصه از همون اول اسم پیرمرده رو گذاشتم پرابلم!!و خلاصه فیلم تموم شد.به محض تموم شدن فیلم و بالا رفتن تیتراژ دوستم از جا پرید و شروع کرد به هوار هوار که اه این دیگه چه فیلمی بود...و من میگفتم نه بابا قشنگ بود...فقط نفهمیدم اون پوله رو کی بلند کرد،و اینکه ترمه کدوم وری رفت و اخرعاقبت اون پرستار پیرمرده چی شد؟اونم دست منو گرفته بود میکشید که قهوه ای پاشو بریم...و من هم چسبیده بودم به صندلی دودستی و میگفتم بذار ببینم شاید ته تیتراژ معلوم شه چی شد...واقعا امیدوار بودم که نشون میده!!اخه مردم هم پا نمیشدن برن.

البته الان جواب همه سوالاتم رو گرفتم از وبلاگ ربولی.

تبصره1.بنظرم بازی لیلا حاتمی و پیمان معادی عالی بود و همچنین بازی ترمه در سکانس پایانی.

اما بی نظیرترین بازی رو پرستار پیرمرده کرد.البته بعدا یکی از دوستان گفت بنظرش بهترین بازی رو پیرمرده کرده!!

بدترین بازی:شهاب حسینی.بنظرم خیلی مصنوعی بازی کرد.

تبصره2.دیروز یه جک دیگه شنیدم:جدایی محمود از علی!خوب اینم یه نوعشه!

تبصره3.میخواستم قالب وبلاگمو عوض کنم.اما از اونجا که من خیلی به همه چی عادت میکنم نتونستم.نظر شماها چیه؟خسته شدید ازش؟

تبصره ۴.جواب تبصره ۳ رو بدید ناسلامتی نظر خواستم ازتون!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 10:44 توسط دکتر قهوه ای| |

خدا میدونه چقدر دوره اینترنی پادویی کردیم تو بیمارستانها.همیشه از این کار رنج میبردم.گاهی کارهایی انجام میدادیم که اصلا هفت سال درس خوندن نمیخواست.توی بعضی بخشها کارهای پرستارها و بهیارها هم باما بود.

یه روز صبح که پست کشیک بودم(روز فردای کشیک) اومدم خونه.خوابیدم پای تلویزیون.جمعه بود.زدم کانال یک داشت ورزش و مردم پخش میکرد.خاموش کردم خوابیدم.

خواب دیدم....!!!

حیاط بیمارستان زمین چمن شده بود.و دوتیم مشغول بازی بودن.من توی پاویون خواب بودم.تلفن زنگ خورد.برداشتم.گفت:ببخشید دکتر مزاحمتون شدم اما گفتن یکی از اینترنها بعنوان کمک داور بره توی زمین!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 10:39 توسط دکتر قهوه ای| |

یکی از اشنایان سرماخورده بود.رفته بود دکتر.اونم براش سیتیریزین نسخه کرده بود.همکارای این اکبر جون از قضا سیتریزین رو خونده بودن سفکسیم و یه بسته تحویل این یارو داده بودن و اینم اومد که منکه گفتم به دکتره حساسیت دارم،اونم دقیقا نسخه کرده؟

منم یه نامه نوشتم واسه همکار اکبر که بابا این اون نیست و اینه!!و زیرش هم نوشتم داروساز,عزیزم,دقت کن.بر وزن داور،عزیزم،دقت کن!!با همان لحن هشدار برانگیز!!و خانمان سوز و ناموس سوز!!!

نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 14:28 توسط دکتر قهوه ای| |


Design By : Night Skin